شعر (درد)
طــرد از خــلوتِ معـشوق شــدن بد دردیست
آی ای خـسـته دلان، قصـهی من بـد دردیست
پــاک بــاشـی و صمیــمی و ســرا پا معصوم
بِشَــوی، هــم نفـسِ زاغ و زغـن، بد دردیست
دیــدنِ ایـن که تــو پا بندی و معـشوقهی تو
مینـشیـند هـمـه جا با همه تن، بد دردیـست
سـرِ پــا مــانـدن و تسـلـیمِ رذالت نــشُدن
راسـت چــون کـوهِ دمـاوند شدن بد دردیست
پُشـت زخـمی شدن از خنجرِ دشمن سهل است
دوســت از پُشـت به تو دشنه زدن بد دردیست
کمــرم خـم شــده از ایـن هـمـه نارَ و یـاغی
چـشـمه پنـداشتـنِ چـاهِ لـجن بـد دردیست
کریم سهرابی
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت 10:56 توسط درنا
|