شعر (عبور)

از تــو عبــــــــور می کنم، از تــو و ردِّ پای تو
می­شکنم برای شعر... می­شکفم برای تو 
...

خواهش آبی غــــــزل باز به خلسه می­رســــد
من به کجا؟ نگاه کن! از تو به لحظه­های تو...

چشــــــم؛ همیشه منتظر، پشت نگـــــــاه پنجره
جــاده؛ غروب می­رسد باز به انتهای تو 
...

روز؛ تمـــــام می­شود، قصّه؛ ســــکوت می­کند
ثانیــــه؛ آه می­کشد، باز تو و هوای تو
...

اول قصـّـه های مـــــا، غیر خـــــــدا کسی نبـود
آخـر قصّه می­رسد شــعر به ابتدای تو ...

شعر (ترکم مکن!)

دنبال ترجمه شعر «ترکم مکن!» از «ژان رومن ژرژ برل» بودم.

منتها در وبلاگ های مختلف ترجمه های متفاوتی از آن خواندم. البته خیلی اختلاف نداشت، ولی تفاوت دیده می شد. به زبان فرانسه اصلاً آشنایی ندارم. اما این یکی بیشتر با سلیقه خودم هم ساز بود. 

یک کوچولو هم بگویم که «ژان رومن ژرژ برل» (1929-1978) خواننده، نویسنده، بازیگر و کارگردان بلژیکیِ فرانسوی زبان است. 


ادامه نوشته

شعر (دوستت دارم)

دوستت دارم

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری، اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه­ی مردانه می­خواهی چه کار؟ 

مهدی فرجی

این هم پاسخ حسین بستام

می­خواهم چکار؟

دل پریشان دارم از تو شانه می­خواهم چکار؟

مرغِ محکومِ به مرگم دانه می­خواهم چکار؟

التماست می­کنم با گریه در بازارِ شهر

من غرورِ کاذبِ مردانه می­خواهم چکار؟

مُردم و هر بار رفتی بی تو "عادت" کرده­ام

شعرهای آبرومندانه می­خواهم چکار؟

چون تو را دارم نمی­بینم بجز تو... این منم

مردِ نخلستان نشین!! گلخانه می­خواهم چکار؟

خواستم تلمیحی از "لیلی" بسازم... شعر گفت:

من هزار و یک شبم، افسانه می­خواهم چکار؟

عمرِ من در کوچه­تان مهتاب طی شد بی تو و

جانِ من رفت و نرفتم ...نه... نمی­خواهم...چکار

داری حالا در کجا هستم، ولی بعد از تو من-

سازگاری با دلِ دیوانه می­خواهم چکار؟

شعر (می شود)

مــی­شــود بــی تو از ایـن شهر سفر کردن و رفتن
بـی پیــامـی به تـو، با قـهر گـذر کـردن و رفــتن
مــی­شود صـفحــه ی هـر خـــاطره را پاره نمودن
مــی­شـود یـاد تــو را دسـت به سـر کردن و رفتن
مـــی­شـود دورتـر از سیـطــره­ی تیـر نــگاهـت
بـه بــلنـدای تـو از دور نــظـر کــردن و رفـتـن
مــی­شـود عـهد تــو را مثل تو یک سویه شکستن
هـــمه عـــمر بـــه انـدوه تـو سر کردن و رفتن
مــی­شـود بـی تــو به دریـا زد و بیهوده شنـا کرد
بــی هراســی از شــکم مـوج خـطر کردن و رفتن
ولی ای دوسـت! به قرآن که حقیقت به جز این است
کِـی شـود یـک نفــس از عشق حذر کردن و رفتن


پی نوشت: این هم برای زنگ تفریح

شعر: (چشم هات)

وقتي گريبان عدم، با دست خلقت مي­دريد

وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل می‌آفرید

وقتي زمين ناز تو را در آسمان‌ها می‌کشید

وقتي عطش طعم تو را با اشک‌هایم می‌چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمی‌دانم از اين ديوانگي و عاقلي

يک آن شد اين عاشق شدن، دنيا همان يک لحظه بود

آن دم که چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود

وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي

چيزي نمی‌دانم از اين ديوانگي و عاقلي

من عاشق چشمت شدم شايد کمي هم بيشتر

چيزي در آن سوی يقين شايد کمي هم کيش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشاي تو بود

ديگر فقط تصوير من در مردمک‌های تو بود

من عاشق چشمت شدم...

ترانه سرا : افشین یداللهی

شعر (حافظ امروز گفت)

صبا وقت سـحر بــویی ز زلــف یار مـی‌آورد
دل شـوریـده مـا را بـه بـو در کـار مـی‌آورد
مـن آن شـکـل صنـوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد
فـروغ مـاه مـی‌دیــدم ز بـام قـصر او روشن
کـه رو از شـرم آن خورشیـد در دیوار می‌آورد
ز بیـم غـارت عشـقش دل پرخـون رها کردم
ولـی مـی‌ریخت خون و ره بدان هنجار می‌آورد
به قـول مـطرب و ساقی برون رفتم گه و بی‌گه
کـز آن راه گـران قاصد خـبر دشـوار می‌آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگـر تسبـیح مـی‌فـرمـود اگـر زنـار می‌آورد
عـفـاالله چـین ابـرویـش اگر چـه ناتوانم کرد
به عشـوه هـم پیـامـی بـر سر بیمار می‌آورد
عـجب می‌داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نـمیکردم که صــوفی وار می‌آورد

شعر (درد)

طــرد از خــلوتِ معـشوق شــدن بد دردیست

 آی ای خـسـته دلان، قصـه­ی من بـد دردیست

 پــاک بــاشـی و صمیــمی و ســرا پا معصوم

 بِشَــوی، هــم نفـسِ زاغ و زغـن، بد دردیست

 دیــدنِ ایـن که تــو پا بندی و معـشوقه­ی تو

 می­نـشیـند هـمـه جا با همه تن، بد دردیـست

 سـرِ پــا مــانـدن و تسـلـیمِ رذالت نــشُدن

 راسـت چــون کـوهِ دمـاوند شدن بد دردیست

 پُشـت زخـمی شدن از خنجرِ دشمن سهل است

 دوســت از پُشـت به تو دشنه زدن بد دردیست

 کمــرم خـم شــده از ایـن هـمـه نارَ و یـاغی

 چـشـمه پنـداشتـنِ چـاهِ لـجن بـد دردیست

کریم سهرابی

شعر (یک شب)

فوج اثیری درناها
در باران
شعر مهاجری است
که می­گذرد
و آن صدای زمزمه وار
که لحظه لحظه
به من
نزدیک
می­شود
آهنگ بال بال شعرم
شعرم هوای نشستن دارد

شب را
تا صبح
مهمان کوچه­های بارانی
خواهد بود
و برگ برگ دفتر غمگینم را
در باران
خواهد شست

آنگاه شعر تازه­ام را
که شعر شعرهایم خواهد بود
با دست­های شاعرانه­ی تو
بر دفتری که خالی­ست
خواهم نوشت
ای نام تو تغزل دیرینم در باران!
...
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم هوای تو کرده است
...

بشنوید: دکلمه شعر بسیار زیبای زنده یاد استاد حسین منزوی

از وبلاگ اینجا صبح است. http://zarrinkamar1.blogfa.com/

شعر (عدالت)

گفت روزي به من خداي بزرگ

نشدي از جهان من خشنود!

اين همه لطف و نعمتي كه مراست

چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد

عشق، اين گوهر جهان وجود

اين بشر، اين ستاره، اين آهو

اين شب و ماه و آسمان كبود!

اين همه ديدي و نياوردي

همچو شيطان، سري به سجده فرود!

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتي نشنود!

وين زمان هم در آستانه مرگ

بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

گفتم: آري درست فرمودي

كه درست است هرچه حق فرمود

خوش سرايي‌ست اين جهان، ليكن

جان آزادگان در آن فرسود

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش

در جهان ذره‌اي عدالت بود.

فریدون مشیری

شعر (سرانجامم)


حالا مدتی­ست
ذهنم را خالی کرده­ام
از خیال
و دلم را از امید

نشسته­ام لب ایوانِ روزمرگی
نگاه می­کنم
به این روزها
که برای خودشان می­روند

رسیده­ام به بی­حسی
به بی تفاوتی...

رسیده­ام به حس برگی که می­داند
باد از هر طرف که بیاید
سرانجامش
افتادن است

شعر (روزی فرا خواهد رسید یا شاید شبی!)

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
در زمستــــان غبــــار آلــــود و دور
یـا خـزانی خـالی از فریـــــاد و شور
مرگ من روزی فـــرا خــواهد رسید
روزی از این تلـــخ و شیـرین روزهـا
روز پـــوچی همچو روزان دگـــــــر
ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا
دیدگــانم همچو دالان هـــای تــــار
گــونه هــایم همچو مرمر هـای سرد
ناگهــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود
من تهی خـواهم شد از فریــــاد درد
خـاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره کــه در خــاکم نهند
آه ... شــاید عـاشقــــانم نیمه شب
گـل به روی گـــور غمنــــاکم نهند
بعد من ، نـــاگه به یک سو می روند
پـرده هـــای تیره ی دنیـــای من
چشمهـــای ناشنــــاسی می خــزند
روی کـــاغذ هـا و دفترهـــــای من
در اتاق کـــــوچکم پـــــا می نهد
بعد من ، بــا یاد من بیگـــــانه ای
در بــر آئینه می مــــاند به جـــای
تــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مـــــانده ویران می شود
روح من چـــون بــادبــان قـــــایـقی
در افقهـــا دور و پنهـــــــان می شود
می شتــــابد از پـی هم بی شکــیب
روزهـا و هفته هــــــا و ماه هـــــــا
چشم تــو در انتظــار نــــــامه ای
خیره می مــاند بــــه چشم راه هــا
لیک دیگــر پیکــر سرد مـــــــــرا
می فشــارد خاک دامنگیر خــــاک !
بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو
قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک
بعد هـــا نــــام مرا بــــــاران و بــاد
نـــــرم می شویند از رخســــار سنگ
گور من گمنــام می مــــــــاند به راه
فارغ از افســـانه هـــای نــــام و ننگ

فروغ فرخزاد

شعر (برای تو! خودم)



برایت رویاهایی آرزو میکنم تمام نشدنی

و آرزوهایی پرشور

که ازمیانشان چندتایی برآورده شود

برایت آرزو میکنم که دوست داشته باشی 

آنچه را که باید دوست بداری

و فراموش کنی

آنچه را که باید فراموش کنی

برایت شوق آرزو میکنم، آرامش آرزو میکنم

برایت آرزو میکنم که با آواز پرندگان بیدار شوی 

و با خنده‏ ی کودکان

برایت آرزو میکنم دوام بیاوری 

در رکود، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار

بخصوص برایت آرزو میکنم که خودت باشی 


شعری از: ژاک برل