دوستت دارم
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام
بگذاری، اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای
که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی
تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در
دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعر من خود
را ببین
شرح
این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه
کن پس شانهی مردانه میخواهی چه کار؟
مهدی فرجی
این هم پاسخ حسین بستام
میخواهم چکار؟
دل پریشان دارم از تو شانه میخواهم چکار؟
مرغِ محکومِ به مرگم دانه میخواهم چکار؟
التماست میکنم با گریه در بازارِ شهر
من غرورِ کاذبِ مردانه میخواهم چکار؟
مُردم و هر بار رفتی بی تو "عادت" کردهام
شعرهای آبرومندانه میخواهم چکار؟
چون تو را دارم نمیبینم بجز تو... این منم
مردِ نخلستان نشین!! گلخانه میخواهم چکار؟
خواستم تلمیحی از "لیلی" بسازم... شعر گفت:
من هزار و یک شبم، افسانه میخواهم چکار؟
عمرِ من در کوچهتان مهتاب طی شد بی تو و –
جانِ من رفت و نرفتم ...نه... نمیخواهم...چکار
داری حالا در کجا هستم، ولی بعد از تو من-
سازگاری با دلِ دیوانه میخواهم چکار؟