شعر (می شود)
مــیشــود
بــی تو از ایـن شهر سفر کردن و رفتن
بـی پیــامـی به تـو، با قـهر گـذر کـردن و رفــتن
مــیشود صـفحــه ی هـر خـــاطره را پاره نمودن
مــیشـود یـاد تــو را دسـت به سـر کردن و رفتن
مـــیشـود دورتـر از سیـطــرهی تیـر نــگاهـت
بـه بــلنـدای تـو از دور نــظـر کــردن و رفـتـن
مــیشـود عـهد تــو را مثل تو یک سویه شکستن
هـــمه عـــمر بـــه انـدوه تـو سر کردن و رفتن
مــیشـود بـی تــو به دریـا زد و بیهوده شنـا کرد
بــی هراســی از
شــکم مـوج خـطر کردن و رفتن
ولی ای دوسـت! به قرآن که حقیقت به جز این است
کِـی شـود یـک نفــس از عشق حذر کردن و رفتن
پی نوشت: این هم برای زنگ تفریح
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 13:31 توسط درنا
|