شعر (ترکم مکن!)
ترکم
مکن!
همهي آنچه فراموششدني ست
و همهي آنچه تاكنون از دستمان گريخته است
بايد فراموشكرد زمانِ كجفهميها را
و زمانِ از دست رفته را
يعني كه بايد
فراموش كرد اين ساعتها را
كه گاه زخم ميزنند
با ضربههاي چرا
به قلب سعادت ما
ترکم مکن!
من، به تو هديه ميكنم
مرواريدهايِ
باران را
كز
سرزميني آمده است
كه
در آن باران نميبارد
من
ميكاوم زمين را
لحظاتي
پس از مرگام
تا
بپوشانم اندامت را
با
قطعههايي از طلا و نور
من
سرزميني ميسازم
كه
در آن عشق پادشاه است
كه
در آن عشق قانون است
و
تو ملكهاش
ترکم مکن!
من، برايت واژگاني درک نشدنی
ميآفرينم
تا
تنها تو آنها را درك كني
من،
با تو سخن ميگويم
از
واژگاني دلداده
كه
زمانی از عشق گریختند
و دوبار افروختگي قلبهايشان
را
ديدند
من،
برايت بازميگويم
داستانِ
آن شاهي را
كز
نديدنت
جان
سپرد.
ترکم مکن!
بارها ديدهايم
فورانِ
آتش را
از
آتشفشاني پير
همانها
که پیش از این
تصور میکردیم بسیار قدیمیاند
و
باز آشكار شد
زمينهاي
سوخته
كه
گندم بیشتری ميدادند
حتی
از بهترین فصل برداشت گندم
و
هنگامي كه شب درميرسد
سرخي
و سياهي
با
يكديگر نميمانند
چرا
كه آسمان ميدرخشد
ترکم مکن!
ديگر نميگريم
ديگر
نميگويم
تنها
پنهان ميشوم
تا
تو را ببينم
كه
مي رقصي و مي خندي
تا
به تو گوش فرادهم
كه
مي خواني و مي خندي
بگذار
تا
سايهي
سايهات شوم
تا
سايهي دستت شوم
يا
نه حتي بگذار تا سايهي سگت شوم
اما،
اما ترکم مکن!
ترکم
مکن!
ترکم
مکن!