روزانه ها (گر مرد ره نیستی، سفر عشق مرو)
هر چه بوده از تلویزیون دیدم و شنیدم و همراه شدم. اما دیشب کار را بوسیدم گذاشتم کنار تا شنبه صبح. چرا که نه دست و دل به کار میرفت و نه کار تمام شدنی بود. گیر کرده بود. لخ لخ کنان هر شب دو سه صفحه و این فاجعه بود. بیشتر خرد و خمیر بودم تا از لذت کار انجام شده، از خستگی، حس خوبی داشته باشم. گذاشتمش کنار شاید بعد از دو سه روز با انرژی مضاعفی آن را دست بگیرم. شاید هم ...
کوچه و خیابان و مسجد با خیل عزاداران. پیر و جوان و دختر و پسر و زن و مرد و شیرخوار رنگ و بوی دیگری گرفتهاست. همه جا پرچمهای سیاه و گاه قرمز و سبز به چشم میخورد. صدای نواهای مداحی همه جا، جسته و گریخته به گوش میرسد. ماشینهای گل مالی شده، پرچمهای کنارکاپوت اتومبیلها، شالهای مشکی و سبز دور گردن عابران، پرهای رنگی روی تیغههای عَلَمها، بلندگوهای نسب شده روی سه پایهها و گاریها، لامپهای مهتابی اول و وسط و آخر هیئت، موتور برق، زنجیرهایی که در هوا پولک میزنند و روی شانهها پایین میآیند. سرو صورت خاکی عزاداران و چشمهای خیس همه و همه یاد آور این است که بهای ایستادگی بر سر ایمان کم نیست. دست در جیبمان کنیم و اگر چیزی در چنته داریم ادعای دینداری کنیم و گرنه ....