تا وقتی نقشی بر صفحه سفید کاغذ نیفتد ساکت است. هر چه برآن نگاه کنی، کلامی را نمی­یابی مگر در ذهن خودت. صفحه­ی سفید، بدون هیچ کلامی برای گفتن. انتظار هم همین حال را دارد. قرار است کسی بیاید، یا اتفاقی بیفتد یا خبری برسد، خلاصه قرار است یک چیز تعادل را به هم بزند یا تعادل به هم خورده را به آرامش برساند. هر لحظه­اش به سان کوه سنگینی روی دوش سنگینی می­کند چه بسا منتظر عزیزی باشید. کسی که دوستش دارید. مادر منتظری را دیدیم که در تشیغ پیکر شهدای گمنام بی­قراری می­کرد و کودکی که به انتظار زنگ پایان مدرسه نیمکت را یادگاری می­انداخت. بعضی چیزها دست خود آدم نیست، نمی­توانی به سمت پایان انتظار بروی، باید بنشینی و منتظر بمانی و این کشنده است. چون وقتی برای رسیدن به نقطه پایان می­توانی تلاش کنی این انتظار هر لحظه کوتاه و کوتاه­تر می­شود. می­روی که برسی، انتظار، دیگر انتظار نیست، تلاش برای رسیدن است. اما وقتی باید چشم به در بمانی مانند این است که تو را وعده­ی بی وقت و زمان داده باشند. این طوری است که انتظار سکوت سفیدی است که فقط باید آن را نگاه کنی...