اگر دست یا پایم قطع شده بود مهم نبود، همینطور تیر و ترکشی که خورده بودم. انگار نه انگار با تنِ آش و لاش کنار میدان مین افتاده بودم. حسن، ضجه می زد و من نگاهش می کردم. 

تا وقتی که فشنگ داشتیم، تیراندازی کرده بودیم. به کدام سمت مهم نبود. چون از همه طرف گلوله می آمد. نای نفس کشیدن نداشتم، چه رسد به حرکت. مثل وقتی که بعد از فوتبال کنار زمین می نشستم. به چهره های خیس از عرق و نفس نفس زدن دوستانم نگاه می کردم. لبخند می زدم. تهِ کاری که می کردم این بود که وقتی نفسم آرام می گرفت دستم را با آب دهان خیس می کردم. نرمه شن های روی زخم زانو یا آرنجم را سعی می­کردم که پاک کنم. سعی می کردم. چون از ترس سوزشش، جرأت نمی­کردم انگشتم سمت زخم برود. فقط کناره هاش را تمیز می کردم. 

آنجا هم جرأت نکردم رمل های نشسته به زخم پایم را پاک کنم. فقط چفیه را دور رانم پیچیدم و با کمک یک دست و دندان گره زدم. چفیه خیس از خون شد تا خونریزی بند بیاید. اما پاهای حسن خونریزی نداشت. ترکشِ داغ سر رگ ها را سوزانده بود. رشنه رشنه ی گوشت و پوستش، آلوده به خون و رمل از لبه ی پاره ی شلوارش بیرون بود. تکیه داده بود به تل پشت سرش. ضجه می زد. آرام نمی گرفت. روبه رویش نشسته بودم و سمت چپ مان میدان مینی بود که از آن عبور کرده بودیم.

خوبیش این بود که بعد از بازی هر چه قدر هم که خسته و زخمی می­شدم، گریه نمی کردم. حتی اگر وسط بازی کسی را می زدم، هل می دادم یا دعوا می کردم، بعد از بازی خسته، ولی خوشحال بودم. راه خانه را هم گم نمی کردم. اینجا گم شده بودم. تنها مانده بودم. نه! تنها، ما مانده بودیم. من و حسن. وقتی برمی گشتیم کسی را زنده ندیدیم. 

یکباره گلوله ها چنان آسمان و زمین را با آتش به هم دوختند که هیچ کس جز خودش چیزی نمی دید. هر کس به دنبال جان پناهی به سویی دوید. جایی نبود. می ایستادی یا می نشستی فرقی نمی کرد. هدف بودی برای اسلحه هایی که توی زمین یا روی بلندی کاشته شده بودند. گلوله ها با فاصله ی شاید یک بند انگشت از زمین، یا با قوسی از بالای سر بی وقفه می آمدند. توی پیچ وخم کانال ها می دویدم. از این کانال به آن کانال. همه به هم راه داشتند. مثل ماز بود. مهم نبود زیر پایم چه است. رمل، خون، نرمیِ جنازه ای، برآمدگی قمقمه ای یا جعبه ی خالی مهماتی. فقط می­دویدم. گلوله هم مثل تگرگ قرمز و نورانی می بارید. ریز و درشت. خاک و برادهی فلز بود که به هوا می رفت و پایین می آمد. همه جا را بوی دود و باروت برداشته بود.

فقط می دویدم. مثل وقتی دنبال توپ می دویدم. انگار چشم هایم را بسته بودم و فقط فاصله ی بین دو آجر را می دیدم. کسی را نمی دیدم. صدایی هم نمی شنیدم تا زمانی که شوت می کردم. همیشه هم خطا می رفت. اینجا هم فقط هوای دیوار دو طرف را داشتم. تا این که صید شدم. یکی خورد توی رانم و یکی هم بازویم. افتادم سر پیچ یک کانال. 

نزدیک صبح آمدند. تازه سپیده زده بود. تن بچه ها را می دیدیم. شناختن شان از عراقی ها مشکل بود. خاک همه را همرنگ کرده بود. یکی از شدت موج انفجار تا کمر توی دیواره ی کانال فرو رفته بود. کف کانال هم ریخته بودند روی هم. صدای پا شنیدم. دمر افتادم. نیم صورتم را درخاک فرو کردم. رمل های جلوی دهانم را کنار زدم تا بتوانم نفس بکشم. صدای شلیک شنیدم. یک شلیك. دو سه قدم برداشت. دو شلیک. صدای قدم­هاش نزدیک شد. از کنارم گذشت. تازه خیالم از رفتنش راحت شده بود. ­خواستم بغلتم که صدای خش خش شنیدم. دوباره تنم را شل کردم. از لای پلک های نیمه بازم حسن را دیدم. دست هایش شده بود پاهاش. باقی­مانده پاهاش را با هر جهش جلو می کشید. کنارم که رسید نفس بلندی کشیدم. یکباره با یک جهش عقب پرید.

خسته و خیس از عرق، به هم نگاه کردیم. حسن گفت: «بریم»

گفتم: «کجا؟»

گفت: «عقب»

تازه فهمیدم راه خانه را بلد نیستم. از کدام طرف آمده بودیم. شب بود جایی را ندیده بودیم. حسن گفت راه را بلد است. یک دستم کاملاً بیحس بود. نه درد داشت و نه حرکت، به اختیارم نبود. آویزان بود. چفیه ای را از زیر تن شهیدی بیرون کشیدم. حسن دستم را آویزان گردنم کرد. جلو افتاد و من به دنبالش. از گلوله باران دیشب خبری نبود. رفته بودند استراحت کنند. خیلی ها در حال استراحت بودند. تن هاشان افتاده بود کف کانال. طاق باز و دمر. گَردی از خاک و رمل رویشان را پوشانده بود. حسن گاه به سختی از لابه لای آنها می گذشت. دست سالمم را به دیواره ی کانال تکیه دادم. با تکیه به یک پا، پای دیگرم را کشیدم. قدمی برداشتم، لحظه ای توی سرم خالی شد. همه چیز سفید شد. سبک شدم. با خودم گفتم شهید شدم. افتادم. زمین سفت بود. حسن آمد سمتم. «چی شد؟»

گفتم: «تو برو»

چشم که باز کردم ستاره ها را دیدم. شب سیاه و پرستاره. دستی آب می­پاشید به صورتم. حسن نرفته بود. قمقه ای پیدا کرده بود که آب داشت. صبر کرده بود عصر بشود و هوا خنک. تا مرا به هوش بیاورد شب شده بود. جلو افتاد و من به دنبالش. تاریک بود. پایم مدام به چیزی گیر می کرد. رسیدیم انتهای کانال. گفتم: «چه جوری بریم بالا.»

یک دستم وبال گردنم بود. به زحمت پنجه پای سالمم را به زمین می­گذاشتم. با سرنیزه دیوار را سوراخ کردم. رمل که اعتباری نداشت. پنجه می انداختیم می ریخت پایین. نشد. حسن نشست. تکیه داد به دیواره ی کانال. پا روی شانه اش گذاشتم. دست انداختم لب کانال و تنم را بالا کشیدم. درد دوید تو کتفم، قفسه سینه ام و تیره ی کمرم. دمر خوابیدم لب کانال. دست دراز كردم تا دستش را بگیرم. به هم نمی رسید دست هایمان. نزدیك بود سُر بخورم توی كانال. خودم را عقب كشیدم.

كمی آویزان شدم توی كانال. حسن بلند بلند گریه می کرد. چرایش را نمی­دانم. به حال من گریه می کرد یا خودش. هرچه بود، انگار بغض هزارساله توی سینه اش ترکیده بود. داد زدم: «دستتو بده من.» 

دستش را گرفتم. خلاصه کشیدمش بالا. گریه در سینه اش می شکست. مثل مادر مرده ها ضجه می زد. نمی توانست حرف بزند. صدایش می شكست توی سینه اش. داشت خفه می شد. زدم توی گوشش. محکم. طوری که صدایش روی زمین و توی هوا تکرار شد. 

کنار دشتی بودیم به قول حسن پر از مین خفته. من که نمی توانستم مین خنثی کنم. بلد نبودم. پرسیدم: «توچی؟ بلدی؟»

جلو افتاد و من به دنبالش. سرنیزه را توی زمین فرو می کرد و بیرون می­کشید. هر یک مینی که از زیر زمین بیرون می آورد پیشانی اش را روی زمین می گذاشت و می گریست. هرچه می گفتم بس کند فایده ای نداشت. من هم شده بودم با او همراه. از میدان مین گذشتیم. آفتاب پهن شده بود. حسن به تل خاک تکیه داد و گفت دیگر نمی تواند. من هم روبه رویش نشستم. آفتاب تیز می تابید. گفتم: «اگر اونجا منو ول می کردی الان اینجا نبودی.»

گفت: «کاش ولت کرده بودم.»

دوباره شروع کرد. شانه هاش میلرزید. اشک شیار انداخته بود روی خاک نشسته به گونه اش. نفس در سینه اش گره می خورد و رها می شد. چند نفر به سمتمان می آمدند. گفتم: «بس کن دیگه. بالاخره ما رو دیدن. دارن می ان.» 

گفت: «کاش نیان. من نمی آم.»

با کمک دست ها، چرخید رو به سمت میدان مین. انداختم مچ دستش را گرفتم. گفتم: «آخه چه مرگته لعنتی.»

گفت توی کانال، نزدیکترین جنازه به او جنازه ی نزدیکترین دوستش بوده. آن را کشیده کنار دیواره ی کانال. نشسته روی آن؛ تا دستش به دستم برسد. این را آرام نمی گفت. ضجه می زد و می گفت. انگار نه انگار پاهاش قطع شده بود.