دو سه روز بود که انبردست گُم شده بود. آخرین بار آن را به دست پسرم داده بودم. توی آشپزخانه لازمش داشت. از آن به بعد، آب شده بود رفته بود توی زمین. تا این­که شیر دستشویی خراب شد. سر ظهر بود. سه چهار ساعت مغازه­ها بسته بودند. کار من هم شده بود، بستن و باز کردن فلکه­ی آب. خلاصه کلافه شدم. توی خنزر پنزرها گشتم. یک مغزی شیر پیدا کردم. همراه با آچار فرانسه دادم دستش.

خلاصه کنم. درست کردن شیر به باز کردن دستشویی و سیفون زیر آن و غیره کشیده شد و ما به انبردست محتاج شدیم. همین که آمدم توی آشپزخانه دیدم انبردست روی کابینت است. جلوی چشممان بوده و آن را نمی­دیدیم. نه به کسی قرض داده­ایم. نه افتاده توی سطل آشغال، نه هنگام تعمیر کولر جلوی ایوان مانده و نه هیچ چیز دیگر. همانجا جلوی چشمم روی کابینت بود. هیچ چیز هم دور و برش نبود که بگویم نتوانستم ببینم. آن هم دو سه روز. خلاصه شیر آب تعمیر شد.

نتیجه­ی اخلاقی: وقتی انبر دست نبود، هر بار که لازمش داشتیم من به پسرم می­گفتم: «دست شما بود؟ شلخته­ای. معلوم نیست حواست کجاست؟»

او هم می­گفت: «لابد انداختی توی آشغالی متوجه نشدی. اینجا را جمع می­کنی، معلوم نیست وسایل را کجا می­گذاری. همه­اش باید دنبال وسایل­مان بگردیم.»

آخر سر هم چندتا حدس می­زدیم. می­رفتیم جاهایی که حدس زده بودیم را می­گشتیم و پیدا نمی­کردیم. وقتی انبردست را جلوی رویم، روی کابینت دیدم، انگار با صدایی از خواب سنگینی پریده باشم، چشم­هایم گرد شد.

البته ماجرای بعدش ربطی به انبر دست نداشت و اما شباهت­هایی به پیدا شدنش داشت.

شده است وقتی یک روز خسته کننده را پشت سر گذاشته­اید، به زحمت با کلی قرص و ماجرا برای بهتر خوابیدن، خوابیده باشید، بعد هنوز چشمتان گرم نشده است، با صدای مهیبی از خواب بپرید؟ من این اینگونه شدم.

بیدار شدم با کلماتی که گوشت و پوست و استخوانم را لرزاند. کلماتی که داشت مغزم را از درون متلاشی می­کرد. انگار شکنجه­ام می­کردند. مثل میخ از چشمم فرو می­رفت و مغزم را سوراخ می­کرد، توی پیچ­درپیچ سلول­های خاکستری مغزم می­دوید و می­سوختم. کلمات توی چشمم بود و سقف روی سرم پایین می­آمد. ذره ذره نرم می­شدم زیر کلماتی که می­خواندم. کم کم مثل دیگ زودپزی که از بخار انباشته می­شود، از خشم انباشته می­شدم. آماده­ی ترکیدن و منفجر شدن بودم. دلم می­خواست با کلماتی مهیب­تر بترکم و هر تکه از تنم آهن پاره­ای باشد که یکی را زخمی کند، محتویات بیرون پاشیده هم، به همه چیزو همه کَس گند بزند.

اما

کلمات که تمام شد، کمی سوپاپ را بالا کشیدم. اول کمی حق به تحمل کردنِ آدم­های بی­حساب کتاب دادم. چون بعضی­ آدم­ها فلسفه­ی ریاضی­شان ضعیف است. باور ندارد که گاهی دو به علاوه­ی دو می­شود پنج. بله می­شود. کمی هم دلم برای دیگران سوخت. دیگرانی که این کلمات در مورد آن­ها قضاوت می­کرد. بعد کمی حق به خودم دادم که داغ کنم، که جوش بیاورم که فواران کنم که جیغ بکشم و بگویم خدایا چرا؟

چرا باید روزهایم یکی از دیگری سخت­تر بگذرد. چرا باید شب با قرص و ماجراهای تلقین خواب به خواب بروم. چرا باید یک نفر که اسم خود را بشر تحصیلکرده گذاشته است، نتواند کمی دو دو تا کند. چرا باید این کلمات را از کسی بخوانم که با صاحبش رودربایستی دارم. چرا باید این کلمات اینطور بلند باشد. نمی­شد آهسته­تر حرف زد.

مردم حق دارند درِ خانه­شان را سه قفله کنند. حق دارند از ترس دزد، دیوار خانه­شان را تا ثریا بکشند. حق  دارند روی پنجره­های­شان حفاظی با میله­های فولادی بکشند. حق دارند به افراد خانه­شان بگویید بیرون نروید. اما اگر باز هم وسایل­شان گم شد و به سرقت رفت، شاید اصلا دزدی در کار نیست. باور کنید گاهی دزدیده شدن وسایل یک توهم است. با دقت بگردیم آن را پیدا می­کنم. در نزدیک­ترین فاصله­ی ممکن. جلوی چشممان. مثل انبردست ما. به هر چیزی و هرجایی فکر کرده بودیم، ولی آن را جلوی چشممان ندیده بودیم. نمی دانم شاید گاهی خودمان می خواهیم واقعیت را نبینم. دوست داریم بد یا خوب آنچه در ذهنمان است درست باشد. دوست نداریم قبول کنیم که اشتباه کرده ایم.

بهتر نیست کمی اندیشه کنیم. کمی سبک سنگین کنیم. کمی هم حق به دیگران بدهیم. کمی صبوری به خرج بدهیم. شاید اصلاً نیازی نباشد به تولید کلمات وحشتناک. شاید نیازی نباشد به برهم زدن زندگی و آسایش دیگران. گفتم حالا که این کلمات من را بیدار کرد، چرا بیدار نمانم. بگذار ببینم چه شده است؟ راستش می­ترسیدم دانه­های پازل را کنار هم بچینم و از ته ماجرا سر در بیاورم. می­ترسیدم به آن فکر کنم. می­ترسیدم از این که قضاوت کنم. از قضاوت میترسم. چون چندبار اشتباه کرده ام. این کلمات خوابم را دزدیده بودند. دزد واقعی این کلمات بودند. این قضاوت­های بدون آگاهی و یک طرفه دزد بودند. بهترین چیز آدم، یعنی آرامش را می­دُزدند. رها کردم. همه چیز را رها کردم تا به خوابیدنم فکر کنم. حالا با این کلمات وحشتناک انباشته شده توی ذهنم، دوباره چه طور بخوابم؟!