از در خانه که بیرون میایی، سر کوچه تابلوی بزرگی نسب شده است و روی آن حدیثی نوشته­اند. کمی جلوتر روی دیوار شهرداری، کمی جلوتر روی دیوار مخابرات، کمی جلوتر روی دیوار ساختمان­های اطراف پارک، کمی جلوتر روی دیوار مدرسه­ی دخترتان و خلاصه هر جا که قدم بگذاری، شعاری روی دیوار حک شده است. می­خواهی از تلفن کارتی استفاده کنی و با کسی تماس بگیری. کارت را درون دستگاه قرار می­دهی. تا شعاری که روی نمایشگر کوچک آن گذر می­کند را نخوانی، نمی­توانی شماره بگیری. توی ایستگاه اتوبوس ایستاده­ای تا به خانه برگردی. اتوبوس وارد ایستگاه می­شود. همانطور که از جلوی تو رد می­شود، جمله­ای که روی آن نوشته شده از نگاه تو می­گذرد. زنگ می­زنی تا با همسرت توی اداره صحبت کنی، بوق انتظار، سخنان فلان بزرگ است. فکر می­کنی چه لزومی دارد که هرجا می­روی به تو بگویند خوب باش.

شاید می­خواهند به تو بگویند که تو خوب نیستی. ما متولیان خوب کردن مردم، باید این شعارها را روی در و دیوار و توی مردمک چشم شما بنویسم تا خوب بشوید.

دیروز از جلوی یک لوازم التحریر فروشی رد می­شدم. فروشنده روی پله­ی مغازه­اش نشسته بود. یک کتاب کم حجم دستش بود و آن را می­خواند. از کنارش که رد شدم، دقت کردم. حکایات سعدی بود. خیلی خوشحال شدم. راستی سعدی نمی­توانست به جای این که این همه به خودش زحمت بدهد و چند و چون حکایات را به هم ببافد و با زبانی شیوا بگوید، یک حدیث یا آیه به جای آن بنویسد. آیا سعدی قرآن نمی­دانست. آیا سعدی احادیث را نخوانده و نشنیده بود. چرا حتی برای انتقال پیام آیات و احادیث از حکایت استفاده می­کرد و یا احادیث و احکام را برای تأیید حکایت به کار می­برد. آیا دلیلش علاقه­ی ذاتی انسان به داستان نبود. آیا دلیلش گریز از تکرار نبود. آیا دلیلش تأثیر بیشتر داستان در ترویج نکات اخلاقی نبود.

نگذارید مغزتان تعطیل شود. نگذارید مغزتان به بِکُن نَکُن عادت کند. نگذارید خوراک مغزتان فرمول­های بسته شده باشد.

رمان بخوانید و درکنارش این شعارها را هم بخوانید. داستان بخوانید و در کنارش برنامه­ی پنج شنبه­ی قرائتی را هم گوش کنید. وظیفه­ی رمان چیست؟ ایجاد فضایی برای تفکر. اگر شما رمان نخوانید و این بمباران شعار ادامه داشته باشد، مغز شما عادت می­کند که اخلاقیات را به جای این­که باور کنید، فقط برای مدتی به ذهن بسپارید. مثل فرمول ریاضی. آن را حفظ کردید. تأثیری نداشته است. دیگر در ناخودآگاه شما وجود ندارد که ناخودآگاه از آن استفاده کنید. 

«شوهر آهو خانم» را بخوانید. مطمئن باشید از آن لذت می برید. درک می کنید که چرا مشکل بسیاری از خانواده های ما چند همسری است. رمان «همسایه ها» را بخوانید. تا بدانید اختلاف طبقاتی یعنی چه؟ «سو و شون» را بخوانید. «جای خالی سلوچ» را بخوانید. 

باور کنید این بمباران­ شعارها، این تکرارها، در شما وازدگی به وجود می­آورد. فرهنگ ساختن کار شعار نیست.

جدای از این، اگر کتاب نخوانید، تبدیل می­شوید به یک ماشین کوکی، که دیگران باید برای­تان تصمیم بگیرند. برنام ریزی کنند. خوب و بد را تعیین کنند. زشت و زیبا از نگاه آن­ها برای شما معنی می­شود. اجازه بدهید مغزتان فعال باشد. آن را نمیرانید.